داستان های انگلسی باترجمه فارسی
هرکه !
جور آموزگار نبیند
به جفای روزگار گرفتار آید
داستان های انگلسی باترجمه فارسی
He looked at her and smiled softly.
No words, no promises.
Just two hearts beating calmly together.
In that moment, love felt simple and true.
او به او نگاه کرد و آرام لبخند زد.
نه حرفی بود و نه قولی.
فقط دو قلب که آرام در کنار هم میتپیدند.
در آن لحظه، عشق ساده و واقعی بود.
30/12/2025
Short Story
He didn’t say anything.
He just sat beside me.
In that silence, I understood:
sometimes,
the right presence
is more than enough.
داستان کوتاه
او چیزی نگفت،
فقط کنارم نشست.
در همان سکوت فهمیدم
گاهی
بودنِ درستِ یک نفر
از هزار حرف
کافیتر است.
14/12/2025
They met by chance on a quiet evening.
No promises, no big words—just two hearts feeling safe together.
When the world felt heavy, they smiled at each other and everything felt lighter.
Love was not loud for them;
it was calm, warm, and real.
And that was enough.
آنها بهطور اتفاقی، در یک شام آرام با هم آشنا شدند.
نه قولی بود و نه حرفهای بزرگ؛
فقط دو قلب که کنار هم احساس آرامش میکردند.
وقتی دنیا سنگین میشد،
با یک نگاه به هم لبخند میزدند
و همهچیز سبکتر میشد.
عشق برای آنها پر سر و صدا نبود؛
آرام، گرم و واقعی بود.
و همین، کافی بود.
Emma was getting ready to go to school when she realized she had lost her house key.
She searched her bag, her pockets, and even under the sofa, but the key was nowhere.
Emma felt worried, but she tried to stay calm.
She thought for a moment and remembered playing in the garden the day before.
She ran outside and looked around the flowers.
There, shining in the sunlight, was her key.
Emma picked it up and smiled.
“Sometimes the answer is exactly where you left it,” she said to herself.
اِما آماده میشد که به مکتب برود، که فهمید کلید خانهاش گم شده است.
او داخل بکس، جیبهایش و حتی زیر چوکی را گشت، اما کلید هیچجا نبود.
اِما نگران شد، اما سعی کرد آرام بماند.
لحظهای فکر کرد و به یاد آورد که روز قبل در باغ بازی کرده بود.
به بیرون دوید و اطراف گلها را نگاه کرد.
آنجا، زیر نور آفتاب، کلید برق میزد.
اِما آن را برداشت و لبخند زد.
او با خود گفت: «گاهی جواب دقیقاً همانجایی است که گذاشته بودی.»
#افغانستان، #اروپا،، #امریکا، #آسترلیا، #آسیا،
One morning, a small bird was flying above a farm.
It saw a farmer trying to lift a heavy basket of apples.
The farmer looked tired and worried.
The little bird flew down and began to pick up the apples one by one with its beak.
The farmer laughed and said, “Thank you, little friend!”
Soon the basket was full, and the farmer could carry it easily.
The bird chirped happily and flew back to the sky.
From that day, the farmer always left some seeds for the bird as a gift.
یک صبح، یک پرندهٔ کوچک بالای یک مزرعه پرواز میکرد.
او دید که دهقان میخواهد یک سبد بزرگ و سنگین سیب را بلند کند.
دهقان خسته و نگران به نظر میرسید.
پرندهٔ کوچک پایین آمد و شروع کرد با نوکش سیبها را یکییکی داخل سبد گذاشتن.
دهقان خندید و گفت: «تشکر دوست کوچک!»
زود، سبد پُر شد و دهقان توانست آن را بهراحتی حمل کند.
پرنده با خوشی جیکجیک کرد و دوباره به آسمان پرید.
از آن روز به بعد، دهقان همیشه کمی دانه برای پرنده بهعنوان هدیه میگذاشت.
, , #افغانستان، #تاجکستان، #ایران
In a small village, there was a little tree growing near a river.
Every day, the tree watched the big trees around it and wished to grow faster.
One day, a strong wind blew through the village.
The big trees shook and some of their branches broke.
But the little tree bent gently and did not break.
The wind passed, and the little tree was still standing.
The tree finally understood:
“Growing slowly makes me stronger.”
در یک قریهٔ کوچک، یک درختچهٔ کوچک نزدیک رودخانه رشد میکرد.
هر روز، درختچه به درختان بزرگ اطرافش نگاه میکرد و آرزو داشت که زودتر بزرگ شود.
یک روز، باد بسیار شدیدی از قریه گذشت.
درختان بزرگ تکان خوردند و بعضی از شاخههایشان شکست.
اما درختچهٔ کوچک بهنرمی خم شد و نشکست.
باد که گذشت، درختچه همچنان استوار ایستاده بود.
درختچه بالاخره فهمید:
«آهسته رشد کردن مرا قویتر میسازد.»
, , , , , , ,
Tom was walking home from school when he saw a small brown wallet on the ground.
He picked it up and opened it. Inside, he found some money and an ID card.
Tom wanted to keep the wallet, but he knew it was not right.
So he went to the address on the ID card.
An old man opened the door. Tom gave him the wallet.
The old man smiled and said, “Thank you, son. I thought I would never find it.”
Tom felt happy because he did the right thing.
تام از مکتب به سوی خانه روان بود که یک بَتوۀ کوچک و قهوهایرنگ را روی زمین دید.
او آن را برداشت و باز کرد. داخل آن مقداری پول و یک کارت هویت بود.
تام میخواست کیف را برای خودش نگه دارد، اما میدانست کار درست نیست.
بنابراین به آدرسی که روی کارت هویت نوشته شده بود رفت.
یک مرد سالخورده دروازه را باز کرد. تام کیف را به او داد.
مرد لبخند زد و گفت: «تشکر پسرم، فکر نمیکردم دوباره آن را پیدا کنم.»
تام خوشحال شد، چون کار درست را انجام داده بود.
24/11/2025
Formula For Happiness
In 1922, Albert Einstein was staying in a hotel in Tokyo. Without any money to tip a hotel deliveryman, he instead gave him a couple of notes on hotel stationery about happiness and success. While the man was probably unable to read the advice, he recognized their value and held on to them. In October of this year, the deliveryman’s nephew sold the notes for 1.3 million dollars.
One note said, “Where there’s a will, there’s a way.” The other said, “A calm and humble life will bring more happiness than the pursuit of success and the constant restlessness that comes with it.” Multi-millionaire Mo Gawdat curiously came to a similar conclusion as Einstein after trying to find his own formula for happiness. On paper, his life ticked every box. He was a top Google executive. He lived in a huge house. He married his university sweetheart and fathered two beautiful children.
He was incredibly wealthy. Once he purchased a vintage Rolls-Royce at the drop of a hat.
People thought he had the perfect life, but Mo was as miserable as sin.
Mo believed happiness could be captured in a computer code. He wanted to develop an algorithm which could bring complete happiness.
Together with his son Ali, they created a formula. Mo thought it nailed the art of happiness.
And then something terrible happened. Ali was rushed to the hospital for a routine appendix removal. A needle punctured a major artery by mistake. His 21-year-old son’s organs were failing one by one. The time had come to say goodbye.
Mo and his wife kissed Ali’s forehead and left the hospital. Grief overwhelmed them.
Mo blamed the doctors for his son’s death, and he blamed himself. His wife told him blaming other people would not bring Ali back. This struck a chord with Mo.
He began to look at Ali’s death in a different light. He heard his son’s voice in his head saying, “I’ve already died, Papa. There is nothing you can do to change that, so make the best of it.” Whenever Mo’s mind drifted toward negativity, he would ask what would Ali say in this situation.
In the wake of Ali’s death, his father remembered the happiness formula his son had helped him create. H ≥ e – E. “Happiness is greater than or equal to the events of life, minus the expectations of life.” He realized that his striving for material things wasn’t making him happy. And his expectations for the way he thought life should be also weren’t making him happy.
Mo says, “I’ve changed my expectations. Rather than thinking that my son should never have died, I choose to be grateful for the times we had.”
Mo now believes that happiness isn’t something we should strive for. It’s about enjoying the present moment and being content with what we’ve got as opposed to what we want
فرمول خوشبختی
در سال 1922، آلبرت اینشتین در یک هتل در توکیو اقامت داشت. بدون هیچ پولی برای انعام دادن به مامور تحویل هتل، او در عوض دو نوشته روی کاغذهای یادداشت هتل در مورد شادی و موفقیت به او داد . در حالی که این مرد احتمالا قادر به خواندن توصیه ها نبود، متوجه ارزش آنها شد و آنها را نگه داری کرد. در اکتبر سال جاری ، برادرزادهی مامور تحویل این یادداشت ها را به قیمت 1.3 میلیون دلار فروخت.
در یکی از یادداشتها گفته است : “هرجا که خواستهای وجود دارد راهی وجود دارد” (اگر چیزی را واقعا بخواهی، راهی برای انجام آن پیدا میکنی). و در دیگری گفته است: “یک زندگی آرام و فروتنانه، خوشبختی بیشتری نسبت به پیگیری موفقیت و بیثباتی مداوم که همراه آن است، به ارمغان خواهد آورد” مولتی ملیونر “مو گاودات” به طور عجیبی پس از تلاشش برای رسیدن به فرمول خوشبختی به نتیجه مشابهی رسید. ظاهرا او در زندگی اش به همه چیز رسیده بود. او یک مدیراجرایی ارشد گوگل بود، در خانه ای بسیار بزرگ زندگی می کرد . با معشوقهی زمان دانشگاه خود ازدواج کرده بود و صاحب دو فرزند زیبا شده بود.
او بسیار ثروتمند بود. یک بار یک خودرو رولز- رویس قدیمی و گرانقیمت را در یک لحظه و بدون لحظهای فکر خرید.
مردم فکر می کردند او یک زندگی کامل و بینقصی دارد، اما “مو” بسیار غمگین بود.
“مو” معتقد بود خوشبختی را میتوان در یک کد کامپیوتری بدست آورد. او میخواست الگوریتمی را پیدا کند که بتواند خوشبختی کامل را به ارمغان بیاورد.
همراه پسرش علی یک فرمول ایجاد کردند ، “مو” فکر میکرد این فرمول هنر خوشبختی را تکمیل میکند.
سپس اتفاق وحشتناکی افتاد ، علی برای یک عمل آپاندیس معمولی بهطور اورژانسی به بیمارستان انتقال داده شد. یک سوزن اشتباها یک شریان اصلی را سوراخ کرد. ارگانهای حیاتی پسر 21 ساله او یکی پس از دیگری از کار میافتادند. زمان خداحافظی فرا رسیدهبود . “مو” و همسرش پیشانی علی را بوسیدند و بیمارستان را ترک کردند. غم و اندوه آنها را فرا گرفت.
“مو” دکترها را برای مرگ فرزندش مقصر میدانست و همچنین خودش را سرزنش میکرد. همسرش به او گفت مقصر دانستن دیگران علی را برنمیگرداند. این حرف بر روی مو تاثیر گذاشت.
او شروع به دیدن مرگ علی از زاویه دیگری کرد. او صدای پسرش را در سر خود میشنید که میگفت : من دیگر مردهام پاپا . شما نمی توانی کاری برای تغییر آن بکنی، بنابراین باید شرایط جدید را قبول کنی.
هروقت ذهن “مو” به سمت افکار منفی میرفت، او از خود میپرسید اگر علی بود در این وضعیت چه میگفت.
پس از مرگ علی ، پدرش فرمول خوشبختیای را که با کمک پسرش به وجود آورده بود را به یاد آورد . H ≥ e – E “خوشبختی بزرگتر یا مساوی است با رویدادهای زندگی منهای انتظارات (ما) از زندگی.” او فهمید تلاش او برای کارهای مادی او را خوشحال نمیکند. انتظارات او از این که او فکر میکند زندگی باید چگونه باشد نیز اورا خوشحال نمیکند.
“مو” گفت: “ من انتظاراتم را تغییر دادم . بجای اینکه فکر کنم به اینکه پسرم هرگز نباید میمرد ، انتخاب کردم که بخاطر زمانهایی که ما (باهم) داشتیم ، سپاسگذار باشم.
“مو” اکنون اعتقاد دارد که خوشبختی چیزی نیست که ما باید برای آن تلاش کنیم. خوشبختی لذت بردن از لحظهی کنونی و قانع بودن به آنچه بدست می آوریم در مقابل آنچه که میخواستیم است.
Click here to claim your Sponsored Listing.