05/06/2026
داستان من از آنجا شروع شد که بعد از سقوط به همراه خانوادهام مه به ایران آمدم. من ۳ برادر دارم که هر کدام سیششان در اروپا بود. دو خواهر که هر دو ازدواج کردند و تنها نوادگان پدر و مادرم بودند. پدرم فارسی را درست نمیفهمید و مریض بود و با این حال مادرم فلج بود. تمام نوشابههای خانه را که از هتلی که در آن زندگی میکردیم بیرون میبردم. یک پسر پشتون چندین بار به من گفت که بیا. وقتی ۱۶ ساله بودم، چندین بار پیشنهادش را رد کردم، یک روز به پدرم گفت که از دخترت خوشم آمده، اما پدرم گفت مه دختری است که از تو خوشم نمیآید، اما هر روز که راه میرفتم، او معلم تمام دخترانی بود که در هتل بودند. بالاخره بعد از سه ماه عاشق او شدم و این آغاز بدبختی من بود. 😭 مه فکر میکردم آدم خوبی است و میتوانم بروم و یک زندگی خوب بسازم چون گفت که فارغالتحصیل حقوق هستم و مثل یک مرد افغان فکر نمیکنم. سه ماه با هم در ارتباط بودیم. یک روز تلفن پدرم قطع شد و دیگر بیرون نماندم. ۲ ماه بعد از زندانی شدن به خانه آمدم. برگشتم فرانسه. دوباره بهش پیام دادم. اینکه یه دختر کوچولوی خالی تو فیسبوک باهام دوست شد. بهش پیام دادیم. بهش گفتم که عاشق بچهات هستم و میخوام ازدواج کنم. گفت چند سالته؟ گفتم ۱۷. گفت زندگی ته تفا نکو بچه کاکا می ازدواج کرده. ۴ تا بچه داره ولی پشت هر دختری یه عوضی هست. منم همینطور. ولی عکسهای ته ته دارم و اگه بلاکم میکردی، میرفتم پیش پدرت و آدمهای دور و برت، چهار ماه باهاش چت میکردم. گریه میکردم که عکسهای می پاک کو، نه میگفت. بعدش نوه مغرور پدرم که تو اروپا زندگی میکنه، اومد پشت سرم و پدرم گفت خانواده خوبیه. یه ساعت بعد به برادرم کالانم پیام داد که خواهرش با منه و همه عکسهای مه رو پخش کردن. برادرم برش داشت. گفت: هرچی بود، ما در حالی که خواهر بودیم نامزد کردیم و دیگه تو زندگیمون دخالتی نداشتیم. گم شده بود، اما یک ماه بعد فیسبوک نامزدم را پیدا کرده بود. عکسی برایم فرستاد. گفت: «عکس یا همه عکسها را برایش برای نامزدم میفرستم.» مهسا درست میگفت، نامزدم گفت که یک راه حل ساده دارد و نامزدم هزاران اسم را به خاطر داشت و با من دعوا کرد 😔 بگذار به او بگویم حرفت را قبول دارم، اما عزتی گفت که به مدت یک سال هر ماه، ما را شگفتزده میکرد اگر نمیخواستم هر ماه ۱۰۰ یورو خرج میکردم و اگر نمیکردم، زندگیام خراب میشد. به پلیس شکایت کردم، اما چون گفت در یک کشور آمریکایی زندگی میکند، ما نمیتوانیم کاری انجام دهیم. دعاهای همه شما مستجاب شود. ❤️🔥🥀
05/06/2026
قسمت اول : داستان واقعی:
چینل واتساپ را فالو کنید
پسرعمویش گفت که او قلب مرا شکسته، نه بکارت مرا، بنابراین هیچ اتفاقی نیفتاده و من باید خوشحال باشم.
هر زمستان، ما به کابل، پایتخت، سفر میکردیم تا با خواهر بزرگترم بمانیم و تعطیلات مدرسه را آنجا بگذرانیم. من ۱۵ ساله بودم که در یکی از آن زمستانها، به یک جشن عروسی دعوت شدیم. یکی از خواهرانم معلم تاریخ و جغرافیای من بود، در حالی که خواهر بزرگترم که در کابل زندگی میکرد، برای سازمانی - که نام دقیق آن را به خاطر نمیآورم - کار میکرد که از حقوق حیوانات، به ویژه الاغها، حمایت میکرد. در بسیاری از روستاهای افغانستان، الاغها تحت کار سخت قرار میگیرند و برخی از صاحبان آنها ساعتها بدون آب، آنها را بسته و زیر آفتاب رها میکنند. خواهرم برای افزایش آگاهی در مورد چنین سوءاستفاده و خشونتی نسبت به آنها تلاش میکرد.
با این حال، یکی از خواهرانم که معلم بود، همکارش ما را به عروسی پسرعمویش دعوت کرد. یادم میآید که لباس مهمانی مناسبی نداشتم؛ فقط لباسهای ساده روستایی پوشیده بودم. میدانستم که ممکن است مردم مرا به خاطر لباسم مسخره کنند، اما اهمیتی ندادم و در عروسی شرکت کردیم.
بعد از پایان مهمانی، متوجه پسری شدم - قدبلند، لاغر، با چشمان سبز و ظاهری زیبا - که به من نزدیک شد و گفت: «تو خیلی نازی.» این کلمات باعث شد فوراً عاشق او شوم. قبلاً هرگز چنین تعریفی از مردی نشنیده بودم. پدرم هرگز به من نگفته بود که دوستم دارد، و هرگز مرا بغل نکرده بود یا نبوسیده بود، یا هیچ نوع محبتی نشان نداده بود. از اینکه کسی با چنین ظاهری با من لاس میزد و اینقدر شیرین با من صحبت میکرد، غرق در حیرت بودم.
همانطور که آماده رفتن میشدیم، او به ما نزدیک شد و پیشنهاد داد که شب را بمانیم و گفت که خیلی دیر شده و فردا ما را میرساند. او همچنین پسرعمویش - که دوست و همکار خواهرم بود - را تشویق کرد که اصرار کند که بمانیم. خواهرم موافقت کرد و ما به خانه آنها رفتیم.
من با خواهرم و چند نفر دیگر در پاسیو نشستم. او برای ما چای و میوه آورد و چنان رفتار مودبانه و توجه خانگی از خود نشان داد که دلم آب شد. دلم شور میزد و عمیقاً عاشقش شدم، چون قبلاً هرگز ندیده بودم مردی چنین کارهای خانهای انجام دهد. ناگهان، همکار خواهرم خواهرم را کنار کشید تا چیزی به او نشان دهد. سپس به من نزدیک شد، اسمم و کلاسی که در مدرسه میروم را پرسید و با عجله کارت ویزیتش را به من داد و از من خواست که با او تماس بگیرم. بدون هیچ تردیدی آن را پذیرفتم، آن را در سوتینم پنهان کردم و او رفت.
صبح زود روز بعد، به خانه برگشتیم. روزهای بعد، فقط به او فکر میکردم. جرات نداشتم از طریق تلفن خواهرم با او تماس بگیرم، زیرا او هرگز اجازه نمیداد به آن دست بزنم. در فرهنگ ما، دختران مدرسهای نباید تلفن همراه داشته باشند و خانوادهام مرا از آنها دور نگه میداشتند. در نهایت، تصمیم گرفتم مخفیانه با او تماس بگیرم. با این حال، از آنچه میگفتم بسیار عصبی بودم، زیرا قبلاً هرگز با یک غریبه تلفنی صحبت نکرده بودم. من دختر بسیار خجالتی بودم و مادرم از خجالتی بودن من خوشحال بود.
چند روز بعد، همکار خواهرم با او تماس گرفت و خواست با من صحبت کند. قبل از اینکه حتی بتوانم سلام کنم، صدایش را شنیدم. آنقدر احساساتی شده بودم که نزدیک بود گریه کنم و به سختی میتوانستم صحبت کنم. گفت: «هی، دلم برات تنگ شده بود. کجا بودی؟» نتوانستم جواب بدهم که دلم برایش تنگ شده بود؛ فقط توانستم بگویم: «خوبم، ممنون.» خواهرم متوجه تغییر لحنم شد و فوراً گوشی را از من گرفت. او میگفت که وقتی به استان برگردم، برایم گوشی میآورد و دوباره با من
صحبت خواهد کرد.
ادامه را در چینل واتسپ دنبال کنید.
https://whatsapp.com/channel/0029Vb86iOzI1rcbfhXx7n2p
05/06/2026
*اَللّهُمَّ صَلَّ عَلیَ مُحَمَّدٍ وَّ عَلیَ الِ مُحَمَّدٍ کَمَا صَلَّیتَ عَلیَ اِبرَاهِیمَ وَعَلیَ الِ اِبرَاهِیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مَّجِیدٌ.*
03/06/2026
این شخص مخترع بازی نهنگ آبی بود
فیلیپ بودکین دانشجوی سابق روانشناسی که هدف خود را تلاش برای پاکسازی جامعه با حذف انسان هایی که هیچ فایده ای ندارد اعلام کرده بود
03/06/2026
یک خانواده در کابل که پسرش شدیدا مریض است (شاید سرطان خون دارد) . بخاطر مشکلات اقتصادی نمیتوانند تداوی بکنند. و از خانه کرایی هم جواب دادن. کدام کاکه است که کمک مالی کند ؟ شریک سازید
02/06/2026
روز عروسی تنها برادرم بود…
روزی که باید فقط بوی شادی میداد، اما از همان ابتدا چیزی در دلش سنگینی میکرد. شوهرم، طارق، با لحنی پر از تحقیر گفت: خانوادهات دهاتیان… همین پنجاه پوند براشون مثل یک میلیونه.
و با غرور ادامه داد که برای عروسی خواهرش ده هزار پوند کنار
گذاشته تا در بزرگترین سالنها خرج کند و آبرویش را حفظ کند.
من هیچ نگفتم. نه بحث کردم، نه حتی اخمی به چهره آوردم. فقط در سکوت نگاهش کردم…
و همانجا تصمیمی در دلم شکل گرفت.
ما در قاهره زندگی میکردیم و خانوادهام در یکی از روستاهای قلیوبیه بودند؛ فاصلهای کمتر از یک ساعت. اما در پنج سال زندگیمان، طارق همیشه بهانهای داشت که به آنجا نرود. عید، عزا، مهمانی…
همیشه راهی برای فرار پیدا میکرد. این بار اما فرق داشت. عروسی تنها برادرم بود.
شش ماه تمام اصرار کردم تا بالاخره با اکراه قبول کرد، البته با شرط: میریم و همون روز برمیگردیم. فقط یه لقمه میخوریم و میریم. نه میایستم، نه با فامیلات میشینم.
روز عروسی رسید. از همان ابتدا با بیحوصلگی و غر زدن شروع کرد. در راه مدام شکایت میکرد؛ از خستگی، از سفر، از اینکه مجبور شده بیاید. من سکوت کرده بودم، چون میترسیدم اگر حرفی بزنم، همان را هم بهانه کند و اصلاً نیاید.
وقتی به خانه رسیدیم، خانوادهام با تمام وجود به استقبالمان آمدند. مادرم با چهرهای روشن و لبخندی پر از شوق جلو دوید: خوش اومدی پسرم…
قدمت روی چشم.
برادرم، با لباس دامادی، از شادی میدرخشید: خوش اومدی داداش! اما طارق حتی زحمت نگاه کردن به چهرهشان را هم به خودش نداد. فقط سری تکان داد و بیاعتنا گذشت.
داییام جلو آمد تا او را در آغوش بگیرد، اما طارق بدون توجه از کنارش رد شد. دست داییام چند لحظه در هوا ماند… بعد آرام پایین آمد، همراه با لبخندی تلخ که بیشتر شبیه شکستن بود تا لبخند. دلم فرو ریخت، اما باز هم چیزی نگفتم.
نوبت هدیه رسید. دیدم از جیبش یک اسکناس پنجاه پوندی درآورد، بدون پاکت، جلوی مسئول نوشتن انداخت و گفت: بنویس… طارق ابو العزم، پنجاه پوند. از خجالت داشتم در زمین فرو میرفتم. سریع جلو رفتم، پاکت هزار پوندی که از قبل آماده کرده بودم دادم و گفتم: شوخی میکنه… بنویس هزار پوند.
مرد خندید، اما طارق با صدای بلند گفت: برای اینا همون پنجاه پوند کافیه! اینجا که شهر نیست…
دستش را کشیدم تا ساکتش کنم، قبل از اینکه بقیه بشنوند.
رفتارش هر لحظه بدتر میشد.
به صندلیها با نفرت نگاه میکرد، رویشان پلاستیک میگذاشت، از نوشیدنیها ایراد میگرفت. وقتی عمویم با محبت برایش شربت آورد، با تحقیر گفت که ظاهرش چندشآور است.
سکوتی سنگین بین همه افتاد. هیچکس چیزی نگفت، اما همه چیز در نگاهها مشخص بود. آن لحظه، چیزی درون من شکست… یا شاید بیدار شد.
وقتی عروس و داماد وارد شدند، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دستم را کشید و گفت: بیا بریم.
مادرم با لبخندی که پشتش هزار درد پنهان بود جلو آمد: به سلامت دخترم… خوشبخت بشی…
آن لبخند، قلبم را تکهتکه کرد. بدون حرف، همراهش رفتم.
در راه برگشت، او با شادی موسیقی گوش میداد و از عروسی خواهرش حرف میزد. از سالنهای بزرگ، از مهمانهای مهم، از اینکه همه باید ارزششان را بفهمند.
گفت: اون ده هزار پوند رو جلوی همه میدیم تا کلاسمون مشخص بشه.من فقط خندیدم… خندهای که از درد میآمد، نه از شادی. بعد به او نگاه کردم و گفتم: نگران نباش… من هم برای خواهرت یه سورپرایز دارم… چیزی که خیلی خوشت میاد.
او لبخند زد، بیخبر از آنچه در انتظارش بود.
دو روز بعد، عروسی خواهرش برگزار شد. همه چیز همانطور بود که گفته بود؛ باشکوه، مرتب، بینقص. مهمانها با لباسهای رسمی، نگاهها پر از قضاوت.
او کنارم نشسته بود، با غروری که از چشمانش میریخت. لحظهای که منتظرش بود، رسید. موسیقی آرام شد و نگاهها به سمت ما برگشت. پاکت را از جیبش بیرون آورد و با صدای بلند گفت: این هدیهی ماست…
اما قبل از اینکه آن را بدهد، دستم را جلو بردم و پاکت را از دستش گرفتم. چند لحظه سکوت… نگاه متعجبش روی من قفل شد. لبخند زدم و گفتم: ببخشید… این هدیه رو من میدم.
پاکت را باز کردم… و به جای آن، یک اسکناس پنجاه پوندی بیرون آوردم.
همهمهای در سالن پیچید.
با صدایی آرام اما واضح گفتم: به نظرم… برای بعضیها، همین مقدار هم خیلی زیاده… نه؟ بالاخره بعضی شادیها ارزش بیشتری دارن… بعضیها کمتر.
رنگ صورتش پرید. نگاهش بین من و مردم سرگردان بود. هیچ حرفی نداشت. نه از آبرو گفت، نه از ارزش، نه از حرف مردم. فقط ایستاده بود… درست مثل داییام آن شب، با دلی شکسته و دستی که در هوا مانده بود.
پاکت را روی میز گذاشتم، به او نزدیک شدم و آرام گفتم: احترام… چیزی نیست که فقط برای خانوادهی خودت نگه داری.
و از کنارش گذشتم.
آن شب، شاید برای دیگران فقط یک عروسی بود…
اما برای من، پایان یک سکوت بود.
#داستان
゚
02/06/2026
جهل و نادانی باعث نسلها بیسوادی و نابودی استعدادها میشود که به تدریج جامعه را به سمت تاریکی سوق میدهد. وقتی جامعه به سمت روشنایی حرکت میکند، افراد به اعمال نادرست خود افتخار میکنند؛ هر عملی که خلاف ارزشهای انسانی و اجتماعی باشد، بیشتر مورد استقبال قرار میگیرد و هر چه فرد از چارچوب انسانیت خارج شود، متأسفانه احترام بیشتری پیدا میکند (البته اغلب از روی ترس).
در برخی از گردهماییهای قومی و خانوادگی، فرد فروتن مورد تمسخر قرار میگیرد و سوژه مجلس میشود. و در برخی از برنامهها، بیاحترامی و توهین به یک فرهنگ تبدیل میشود. اینها نشانههایی از انحطاط اخلاقی و فکری جامعهای است که ناشی از جهل است.
در یک جامعه جاهل، مردان از زنان باهوش میترسند، اما برعکس، از زنان نادان سوءاستفاده میکنند؛ زیرا یک زن باهوش حقیقت را میداند، ظلم را نمیپذیرد و در مقابل تصمیمات نادرست سکوت نمیکند. در حالی که جهل، کسی را وسیلهای برای رسیدن به خواستههای نامشروع افراد میکند.
ذهن انسان ظرفیت تحمل فشارهای سنگین را دارد، اما وقتی این فشارها راه مناسبی برای رهایی پیدا نمیکنند، به نزدیکان خود منتقل میشوند. فردی که روز سخت و بدی را در بیرون از خانه گذرانده است، گاهی خشم خود را در خانه بر سر همسرش خالی میکند و همسر، ناخواسته، همان فشار را به کودک منتقل میکند. این زنجیره درد و ستم در جوامع جاهلی به صورت انرژی منفی تخلیه نمیشود، بلکه باعث پریشانی روانی و بار روانی بر دوش کودکان بیگناه در ردیف قربانیان اصلی میشود.
جایی که جهل، فقر فکری و نادانی حاکم است، قمار، اعتیاد، خشونت، فریب، دزدی، قتل و خودکشی به اوج خود میرسد. اما جایی که دانش، روشنگری و علم بال و پر میگشاید؛ زندگی معنای واقعی خود را پیدا میکند. انسان ارزش انسان را میشناسد و جامعه به سمت پیشرفت و صلح حرکت میکند.
دانش مهمترین عنصر پایداری یک ملت است.